من میرم از زندگیه تو بیرون؛ یادت باشه ..

شاید کسی که با او خندیده ای را روزی فراموش کنی اما کسی که با او گریسته ای را نمیتوانی فراموش کنی

عشق

دلـــم ، عـشــــق مـیـــخواد ...

از ایــن عــشقــای افـســانــه ای

از ایــن عـشــقــا کـه میــگن واســه توو قِــصّــه هـاستــــ

از ایـــنــ عـشــقـــا که کلی هیجان و دیــوونــه بــازی داره ...

مــن دلــــم یــه "تــــو" میـــخواد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 18:38  توسط امیر  | 

مناجات

بارالها…
از كوی تو بیرون نشود
پای خیالم
نكند فرق به حالم ....
چه برانی،
چه بخوانی…
چه به اوجم برسانی
چه به خاكم بكشانی…
نه من آنم كه برنجم
نه تو آنی كه برانی..
نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
كس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز كن در كه جز این خانه مرا نیست پناهی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 20:34  توسط امیر  | 

حرف دلم

امشب باز برگشتم به چن سال قبل

دلم خیلی خیلی گرفته

هیچ کس جای هیچ کسو نمیگیره

نه درعشق و نه نامردی

همینکه یکی پیداش میشه انگار دیگری باید بشکنه

و عجیب شکستم

و شکستم

و.....

بیاد آوردم حرف آن نازنین را که گفته بود:

قشنگترین دقایق زندگی ام ، دقایقی بوده و خواهد بود که با تو بودم،دلنشین ترین

صدا برای قلبم صدای تو(حتی صدای سکوتت)بوده و خواهد بود.زیباترین احساسی

که تجربه کردم عشقم به تو بوده و خواهد بود.تنها کسی که وقتی به یادش

می افتم دلتنگش میشوم و بغض میکنم و خواهم کرد تویی.تو رویای دست نیافتنی

منی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 23:23  توسط امیر  | 

بارون

صـداے پایــش آرامـ آرامـ بـہ گوشـمـ مـے رسد (!)

چیـڪ چیـڪ
گونہـ امـ را بوسیـد

نـَمـ نـَمـ
از گوشـہ چشمـمـ چڪیـد

باز هـمـ خاطراتـمـ زنـده شـد (!)

مـטּ و تـو بـہ یـاد بـاراטּ
یـا شـاید
بہ یـاد تـو , مـטּ و بـاراטּ

فرقـے نمـے ڪند . /

چـہ در ڪنـارم باشـے

چـہ در ڪنـارش باشـے

زیـر بـاراטּ یـاد تــو مـرا خیس میـڪند (!)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 15:51  توسط امیر  | 

پسرها

ﻫﻰ ﺩﺧﺘﺮ
ﺑﻴﺎ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻢ ﺭﺍﺯﻯ ﺭﺍ ﺑﮕﻮﻳﻢ
.

.
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ!
ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ!
ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ
ﻓﻘﻂ ﺑﻠﺪﻧﺪ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍﭘﺮﺕ ﮐﻨﻨﺪ!
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺍﺷﮏ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ!
ﻣﻰ ﺗﺮﺳﻨﺪ ﻣﺮﺩﻳﺸﺎﻥ ﺯﻳﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺮﻭﺩ!!!
ﻣﻰ ﺷﻨﻮﻯ??/ ﺗﻪ ﺻﺪﺍﻳﺶ ,ﮔﺮﻳﻪ ﺍﻯ ﺑﻰ ﺻﺪﺍﺳﺖ
ﺑﺎ ﻳﮏ ﺍﻏﻮﺵ ﺳﺎﺩﻩ ,
ﻗﻠﺐ ﻫﺮ ﻣﺮﺩﻯ ﺭﺍ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻭﺭﺩ .ﻧﮕﺎﻫﺶ
ﮐﻦ ???
ﻭﻗﺘﻰ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﻰ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﻰ ﺩﻟﺴﻮﺯﻯ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﻧﻴﺴﺖ !!!.
ﭘﺪﺭﺕ ﻭﻗﺘﻰ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻴﺮ ﺍﺳﺖ!!
ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻰ
ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﺟﺮ ﺯﻧﻰ ﻣﻴﮑﻨﻨﺪ
ﺑﻰ ﻣﻌﺮﻓﺘﻨﺪ
ﺣﺮﻑ ﺑﺪ ﻣﻴﺰﻧﻨﺪ
ﺑﺎﺯﻯ ﺑﻠﺪ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ
ﺍﻧﻬﺎ ﺗﻘﺼﻴﺮﻯ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
ﮐﺴﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﻧﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﻩ
ﮔﻞ ﺳﺮ , ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﻳﺶ ﻧﺰﺩﻩ
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﻧﺒﻮﺳﻴﺪﻩ
ﺍﻭ ﺑﺠﺎﻯ ﺑﻮﺳﻪ , ﺳﻴﻠﻰ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ. ﻳﺎﺩﺵ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﻣﺮﺩ
ﺑﺎﻳﺪ ﻗﻮﻯ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﺧﺘﺮﮎ ...
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﻤﻴﺸﮑﻨﻨﺪ

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 12:37  توسط امیر  | 

عشق من و تو

بر من و تو روزگاری رفت و عشقی‌ پا گرفت عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت "شادمانی بود و من بودم، تو بودی، عشق بود" "عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت" نغمه هامان در گلو بشکست و شادیها گریخت مرغ رنگین بال عشق ما ر‌ه صحرا گرفت بوسه‌های آتشین بر روی لبهامان فسرد آشنائی‌های ما رنگ جدأییها گرفت مرغ بخت آمد به بام خانه ام، اما پرید دولت عشق ترا ایام داد اما گرفت داستان چشم گریان مرا از شب بپرس ای‌ بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت "جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت" "عشق را از ما گرفت، اما چه نازیبا گرفت" از فریب روزگار ایمن مشو کاین بو الهوس بر سکندر داد ملکی را که از دارا گرفت...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 10:59  توسط امیر  | 

گفتگوی خدا با مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق ، آن شب مست مستش کرده بود...
فارغ ز جام الستش کرده بود...

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت : یا رب،از چه خوارم کرده ای..
بر صلیب عشق دارم کرده ای..

خسته ام زین عشق،دل خونم مکن
من که مجنونم،تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو...من نیستم

گفت : ای دیوانه! لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 22:27  توسط امیر  | 

عشق در ایران

در سرزمین من کسی بوسه فرانسوی بلد نیست...
اینجا مثل آلمان پل عشق ندارد
از گل رز هلندی هم خبری نیست..
اینجا عشق یعنی اینکه بخاطر چشم های دور و برت
معشوقت را فقط از پشت گوشی
بوسیده باشی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 19:10  توسط امیر  | 

این دیوانگیست ...

این دیوانگیست ... که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

این دیوانگیست ... که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است

این دیوانگیست ... که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است

این دیوانگیست ... که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم

به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم و به یاد داشته باشیم که همیشه شانس های دیگری هم هستند دوستی های دیگری هم هستند عشق های دیگری هم هستند نیروهای دیگری هم هستند و افق های بهتری هم هستند تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 8:54  توسط امیر  | 

عاشق شدن

ﻣﺎ ﺁﺩﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯿﺸﯿﻢ

 

ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻤﻮﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯾﻢ , ﺗﺮﺱ ﺍﺯ

ﻧﺒﻮﺩﻧﺶ ﺩﺍﻏﻮﻧﻤﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻪ ..!

 

ﺷﮑﺎﮐﻤﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻪ ؛

 

ﺑﺪ ﺩﻝ ﻣﯿﺸﯿﻢ

 

ﺑﺪ ﺧُﻠﻘﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﺸﻪ ؛

 

ﺑﯽ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻗﻬﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﺮﺩﺗﺮ ﻣﯿﺸﯿﻢ …

 

ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻤﺶ ﺑﺨﺎﻃﺮِ ﺗﺮﺱِ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﻪ ﻫﺎﺍﺍ…

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 13:48  توسط امیر  | 

غم عشق تو را پايان نيست

نه، غم عشق تو را پايان نيست،

نه، بر اين حسرت دل درمان نيست،

مي رود فصل پي فصل ولي، انتظار همه شب آمدنت آسان نيست،

گفته بودي که تو را خواهم يافت،

بر همه فاصله ها خواهم تاخت،

ياس من بر تن ديوار تو خشکيد، ببين!

عشق من بر همه و هيچ تو باخت

ماهي قرمز اين تنگ حقير به اسارت زندست،

به نگاهي که بر او مي دوزي…صبح به صبح تا بداني زندست،

کاش مي دانستي…نه نمي دانستي،

درد هر روز به روياي تو جان دادن چيست،

کاش مي دانستي…نه نمي دانستي،

تلخ آهنگ صدايم از چيست،



تک درختم به تب زرد خزان خواهد مرد،

آخرين برگ مرا باد به همراه خودش خواهد برد،

عاقبت روزي سرد، شايد از رنگ غروب،

خسته بر بستر خاکم گذرت خواهد بود،



و درنگي شايد…

باد در گوش تو آهسته مرا مي خواند،

که غريبانه و سخت،

در دلش حسرت ديدار تو رفت…

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 16:37  توسط امیر  | 

حرفهایی با خدا

دلت که گرفت، دیگر منت زمین را نکش

راه آسمان باز است، پر بکش


او همیشه آغوشش باز است، نگفته تو را میخواند ؟

اگر هیچکس نیست، خدا که هست...

 

 

با خدا دعوا کردم با هم قهر کردیم فکر کردم دیگه دوستم نداره
رفتم تو رختخواب چند قطره اشک ریختم و خوابم برد
صبح که بیدار شدم مامانم گفت نمیدونی از دیشب تا صبح چه بارونی میومد...

 

زمانبندی خدا بی نظیر است،
نه هیچگاه دیر نه هیچگاه زود
کمی بردباری می طلبد و ایمان بسیار،
اما ارزش انتظار را دارد...

 

قربون خدای بزرگم برم که اگه خطا کنم
نهایت قهرش بین دو اذانه
دوباره صدام میکنه...

 

پروردگارا
بیشتر می جوئیم و کمتر می یابیم
وقتی تو را در نظر نداریم...

 

شک دارم که خالق دانه های انار
زندگی مرا بی نظم چیده باشد...

 

خدایا مرا ببخش
که همواره در گرفتاری هایم؛ دنیا را از تو خواسته ام
الهی دستانی عطا کن که تو را برایم از تو بخواهد...

 

خدایا مرا ببخش
که همواره در گرفتاری هایم؛ دنیا را از تو خواسته ام
الهی دستانی عطا کن که تو را برایم از تو بخواهد...

 

روزهایی بدی در زندگی آدم می رسد،
که هیچ کسی حتی نمی پرسد "خوبی؟"
برای چنین روزهای بدی، نیاز به یگانه مهربانِ دلسوزی داری
به شرطی که در روزهای خوب فراموشش نکرده باشی و نامش چه زیباست...
"
خــــدا

 

خدایا، دردنیاما گناه می کردیم ... دوست تومحمد(ص) غمگین می شد و دشمن تو شیطان شاد! خدایا اگر در قیامت عقوبت فرمائی ، بازدوست تومحمد(ص) غمگین می شود و دشمن تو شیطان ، شاد! خدایا دو شادی به دشمن مده ودوغم بردل دوست منه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 0:8  توسط امیر  | 

سلام ای خواب

سلام ای خواب ای رویا

سلام ای آنکه با تو عشق شد پیدا

سلام ای آشنا ، ای مه

سلام ای مونس شب ها

مرا با خود ببر زینجا

نمی دانی که چشمانت

چه با من میکند هر شب

نمی دانی فریب چشم های تو

طلسمم میکند دیوانه می سازد نگاهم را

ولی افسوس اینجا

فاصله

صدها

هزاران راه را باید بپیماید

و من تنها

ندارم طاقت رفتن

نگاهم کن

بشو همراه

من اینجا بی تو تنهایم

و می گیرم

سراغ چشم هایی را

که یک شب آتشی افکند در جانم

ولی افسوس

این آتش

زبان شعر هایم را

نمی داند

نشد همراه

ندانست این دل تنها

که یک دم

هم زبانی را

طلب دارد

نمی داند دل تنها

پری رویان دیگر را

نمی داند اگر

یک دم !

شبی !!

تنها !

زبانم را بداند او

من آن شب را

کنم تا صبح فردا

روشن از مهتاب

و فردا روز آغاز است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 19:56  توسط امیر  | 

انشاء يك پسر فقير در مورد حلال و حرام

نان حلال خیلی خیلی خوب است. من نان حلال را خیلی دوست دارم.
ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم.
مثل آقا تقی
آقا تقی یک ماست‌بندی دارد. او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت می دهد تا آبی كه
در شیرها می ریزد  و ماست می بندد حلال باشد.
آقا تقی می گوید: آدم باید یك لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا كه
سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد.
 
دایی من مهندس یك شركت است. او می گوید:
تا مطمئن نشوم كه  طرف حساب من از ته دل راضی شده،
از او رشوه نمی گیرم. آدم باید دنبال نان حلال باشد.
دایی ام می گوید: من از کسانی که پول بخواهم اول او را مجبور می کنم قسم بخورد كه راضی است
و بعد از او رشوه می گیرم!
 
دوست من پدرش رئیس یک شرکت است خیلی وضع مالی آنها خوب است دوستم می گوید که پدرش میگوید با دعای خیر کارمندانش وضع مالی ما خوب است
دوستم می گوید : پدرش همیشه به کارمندانش می گوید شرکت ما در حال ور شکستگی است پول نداریم که عیدی بدهیم . وام بدهیم . پاداش بدهیم.
اما به همه آنها  یکباره عیدی می دهیم و چون برایشان غیر منتظره بوده ، کارمندانش می گویند خدا پدر و مادر آقای رئیس را بیامرزد
که شرکت در اوج نداری باز هم بما عیدی داد. آنها هم برای من دعا میکنند .
پدر دوستم گفته : خدا روشکر به هریک از کارمندانش  توانسته عیدی امثال 500 هزار تومان بدهد.  
و باقیمانده ته صندوق عیدی را هم برای ما آورد که مادرم توانست 3سرویس طلا، برادرم پرایدش را به پژو و خواهرم  نیز یک ماشین
ماتیز بخرند .پدر دوستم گفته اینها به خاطر دعای کارمندان خوب من است  که نان حلال وارد زندگی ما می شود.
دوستم می گوید  پدرش چند سالی است باز نشسته شده اما چون تجربه های زیادی در کار دارد حیلی ها اجازه نمی دهند او از
شرکت برودبرای همین هنوز پدرم در حال خدمت به کارکنانش هست.
 
عموی  من یك غذاخوری دارد. عمو همیشه حواسش است كه غذای خوبی به مردم بدهد.
او می گوید: در غذاخوری ما از گوشت حیوانات پیر استفاده نمی شود و هر چه ذبح
می كنیم كره الاغ است كه گوشتش تُرد و تازه است و كبابش خوب در می آید.
او حتماً چك می كند كه كره الاغ‌ها سالم باشند وگرنه آن‌ها را ذبح نمی كند.
عمویم می گوید: ارزش یك لقمه نان حلال از همه‌ی پول‌های دنیا بیشتر است!!
آدم باید حلال و حروم نكند.
عمو می گوید: تا پول آدم حلال نباشد، بركت نمی كند. پول حرام بی بركت است.
من فكر می كنم پدر من پولش حرام است؛
چون هیچ‌ وقت بركت ندارد و همیشه وسط برج كم می آورد .
تازه یارانه‌ها را خرج می كند و پول آب و برق و گاز را نداریم كه بدهیم.
ماه قبل گاز ما را قطع كردند چون پولش را نداده بودیم. دیشب می‌خواستم به پدرم بگویم:
اگر دنبال یك لقمه نان حلال بودی، پول ما بركت می كرد و همیشه پول داشتیم؛
اما جرأت نكردم.
ای كاش پدر من هم آدم حلال خوری بود و ما همانند همه مردم جامعه بودیم تا کسی بما عقب مانده نگوید.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 15:32  توسط امیر  | 

سلام به همه دوستان

شرمنده كه يه چند وقت سرم شلوغ بود

الانم فقط اومدم قالب وبو عوض كردم

البته اينم تغييرش ميدم

اما فعلا از قبلي بهتره

دنبال يه قالب خوب ميگردم

اگه كسي سراغ داره برام ميل كنه

ممنون ميشم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 11:37  توسط امیر  | 

عشق

عشق زيباست چون جوانه بهاري،مهربان است چون نسيم،سخاوتمند چون باران و شيرين چون عسل.

لطافتي است كه لمسش ناممكن نيست ولي بسيار دشوار است ،ناملموس نيست ولي.. حركتي جاودانه در قلب است.

 بايد تجربه كرد تا فهميد عشق را و حال عاشقان را.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 15:5  توسط امیر  | 

قيصر امين پور

ما حاشیه نشین هستیم.
مادرم می گوید: "پدرت هم حاشیه نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد."
من هم در حاشیه به دنیا آمده ام، ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم!
برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه ی گریه، کمی هم می خندد.
مادرم می گوید: "سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند."
او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.
ولی من می گویم: "این ستاره ی من نیست."
من در حاشیه به دنیا آمدم، در حاشیه بازی کردم.
همراه با سگها و گربه ها و مگس ها در حاشیه ی زباله ها گشته ام تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.
من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: "جا نداریم."
مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: "آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینیم!"
من در حاشیه ی روز، به مدرسه ی شبانه می روم.
در حاشیه ی کلاس می نشینم.
در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.
من روزها در حاشیه ی خیابان کار می کنم و بعضی شبها در حاشیه ی پیاده رو می خوابم.
من پاییز کار می کنم، زمستان کار می کنم، بهار کار می کنم، تابستان کار می کنم و در حاشیه ی کار، زندگی می کنم.
من سواد دارم ولی معنی بعضی کلمات را خوب نمی فهمم.
مثلا کلمه "تعطیلات" و "تفریح" و خیلی از کلمات دیگر را که در کتاب ها نوشته اند.
از پدرم هم پرسیدم ولی سواد نداشت!
من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.
من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم.
من در مدسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.
اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم، پس چطور پایم نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟
زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است.
حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.
من حاشیه نشین هستم.
ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.
از معلم پرسیدم: "حاشیه یعنی چه؟"
گفت:"حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی، مثل کناره ی لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می نویسند؛ یا مثل حاشیه ی شهر که زباله ها را در آنجا می ریزند."
من گفتم: "مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه ی شهر ریخته اند؟"
معلم چیزی نگفت.
من حاشیه نشین هستم.
به مسجد می روم، در حاشیه ی مسجد نماز می خوانم، نزدیک کفشها؛ در حاشیه جلسه قرآن، قرآن خواندن را یاد گرفته ام.
قرآن کتاب خوبی است. قرآن ما حاشیه ندارد. هیچ کلمه ای را در حاشیه ی آن ننوشته اند.
اگر هم گاهی کلماتی در حاشیه آن باشند، آن کلمات حاشیه هم مثل کلمات دیگر عزیز و خوبند.
من قرآن را دوست دارم، خوب است همه چیز مثل قرآن خوب باشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 14:0  توسط امیر  | 

خداوند از انسان چه می‌خواهد

شبی از شب‌ها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.

در همین حال مدتی گذشت، تا آن که استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت او را نظاره می کند.

استاد پرسید: برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می‌کنی؟

شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطفش.

استاد گفت: سوالی می‌پرسم، پاسخ ده.

شاگرد گفت: با کمال میل استاد.

استاد گفت: اگر مرغی را پروش دهی، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟

شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آن که از گوشت و تخم آن بهره‌مند شوم.

استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟

شاگردگفت: خوب راستش نه...! نمی‌توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ برای خود، تصور کنم!

استاد گفت: حال اگر این مرغ برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را خواهی کشت، تا از آن بهره‌مند گردی؟!

شاگرد گفت: نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخم‌ها برایم مهم‌تر و با ارزش‌تر خواهند بود.

استاد گفت: پس تو نیز برای خداوند چنین باش!

همیشه تلاش کن، تا باارزش‌تر از جسم، گوشت، پوست و استخوانت گردی. تلاش کن تا آن قدر برای انسان‌ها، هستی و کائنات خداوند، مفید و باارزش شوی تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را به دست آوری.

خداوند از تو گریه و زاری نمی‌خواهد، او از تو حرکت، رشد، تعالی و با ارزش شدن را می‌خواهد و می‌پذیرد، نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 12:27  توسط امیر  | 

امروز چنين باش

امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی
از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش
امروز هر چقدر دلها را شاد کنی
کسی به تو خورده نمیگیره پس شادی بخش باش
امروز هرچقدر نفس بکشی
جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمیشه
پس از اعماق وجودت نفس بکش
امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه ی آرزوهات خشک نمیشه پس آرزو کن
امروز هر چقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمیشه
پس صدایش کن
او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت
خنده هایت
گریه هایت
ستاره شمردن هایت

و عاشق بودن هایت است...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 13:16  توسط امیر  | 

حكيم عمر خيام

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده  که معلومم نیست
کاين دم که فرو برم برآرم  یا  نه
 
فردا علم  نفاق  طی  خواهم  کرد
با موی سپید قصد می  خواهم کرد
پيمانه  عمر  من   به  هفتاد  رسید
اين دم نکنم نشاط کی خواهم  کرد
 
امروز   ترا   دسترس   فردا   نيست
و انديشه فردات به جز   سودا  نيست
ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است
کاین  باقی  عمر  را  بقا  پيدا   نيست
 
پس از همين الان غصه هارو بريزيم دور و خوش باشيم
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 14:5  توسط امیر  | 

مطالب قدیمی‌تر