X
تبلیغات
من میرم از زندگیه تو بیرون؛ یادت باشه ..























من میرم از زندگیه تو بیرون؛ یادت باشه ..

شاید کسی که با او خندیده ای را روزی فراموش کنی اما کسی که با او گریسته ای را نمیتوانی فراموش کنی

دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را

کرده اند تعریف می شود.

با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم.

با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

  از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم!

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

 ' دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.'

با آرزوی موفقیت برای شما دوستان عزیز

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 16:23 توسط امیر| |

شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو. ..
نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.
زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن.

هر چند وقت یک بار نقاشی بکش.
در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.
سفید بپوش.
آب نبات چوبی لیس بزن.
بستنی قیفی بخور.
به کوچکتر ها سلام کن.
شعر بخون. نامه ی کوتاه بنویس.
زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.
به دوست های قدیمیت تلفن بزن.
شنا کن.
هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.
خواب ببین.
چای بخور و برای دیگران چای دم کن.
جوراب های رنگی بپوش.
مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس.
به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.
دنبال بازی کن. اگر نشد وسطی بازی کن.
به برگ درخت ها دقت کن. به بال پروانه ها دقت کن.
قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.
از خواب های بد بپر و آب بخور.
به باغ وحش برو. چرخ و فلک سوار شو. پشمک بخور.
کوه برو. هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.
خواب هات رو تعریف نکن. خواب هات رو بنویس
بخند. چشم هات رو روی هم بگذار.
شیرینی بخر.
با بچه ها توپ بازی کن.
برای خودت برنامه بریز.
قبل از خواب موهات رو شانه کن.
به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش. برای خودت دعا کن!

هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را معاینه کنند.
که به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود ، پشت پنجره برو و به آسمان نگاه کن. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند به تو نگاه کند
آن وقت صدایش کن؛
به نام صدایش کن؛
او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!
تو صریح و ساده و رک بگو.
از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت... تاب، بستنی، سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، آلبالو، لبخند، دویدن و ... عشق... بدهد.
و
دیگران را فراموش نکن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 16:25 توسط امیر| |

سال نو بر همه ايرانيان مبارك باشه.

ايشالله همه سال خوب و خوش و به دور از هرگونه غم و غصه داشته باشين.

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 13:55 توسط امیر| |

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
 

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

 عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

 عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

 عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

 عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

 عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

 عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

 عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

 عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

 از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

 عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

 عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

 عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

 در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"

 عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

 دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

 خدایا! به هر که دوست میداری بیاموز که:عشق از زندگی کردن بهتر است.
و به هر که دوست تر میداری بچشان که:دوست داشتن از عشق برتر

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 14:53 توسط امیر| |

وقتی آسمان این همه بخیل است

وقتی ابرها ناخن‌خشكی می‌كنند

وقتی دست‌هایی كه باید سایبان مهربانی‌ات باشند، اینهمه كوتاهند

وقتی شاخه‌های بهار تا دیوار خانه تو نمی‌رسند

وقتی گردبادهای گریز در چشم‌هایت قدم می‌زنند

به سراغ دست‌های من بیا

به آغوش من كه برایت همیشه گرم است ...

عزیز من! این آغوش هر چند كوچك، ولی برای تو یك دنیا جا دارد.

این آغوش هرچند كوچك،

ولی می‌تواند سرمای ترسی كه در جانت بیتوته كرده است

را به تابستانی‌ترین ظهر ممكن برساند.

وقتی "گل‌ها فقط برای دیدن تو چانه نمی‌زنند" و كسی نیست كه برایت زنده بماند و زندگی كند

وقتی ثانیه‌های حیات، سال‌اند، وقتی مرگ در دو قدمی ما نفس می‌كشد و جوان می‌شود

به آغوش من بیا ...

به این مطمئن‌ترین مكان دنیا كه برای تو می‌تواند جان‌پناهی باشد.

عزیز من! من شاید كوچك باشم؛

شاید دست‌های من برای به آغوش كشیدنت كوتاه باشد.

ولی دلم به اندازه تمام تابستان‌های تاریخ گرم است و آغوشم مطمئن‌ترین جا برای توست.

به آغوش من بیا و آرام بگیر ...

به آغوش من از نگاه‌های هیز مردانی كه چشم‌هایشان روی شكمشان باد كرده است و لبخند می‌زنند تا

دندان‌های كرم‌خورده‌شان را به زنان روی دیوار نشان دهند.

عزیز من، عشق من، مطمئن‌ترین و گرم‌ترین
نقطه جغرافیا آغوش كوچك من است كه عاشق توام.

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 14:42 توسط امیر| |

عمری با غم عشقت نشستم


                    به تو پیوستم واز خود گسستم

ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود


                    تو را دیدم. پرستیدم . شکستم


روز ولنتاين رو به عشق ابديم تبريك ميگم. اميدوارم هرجا باشه سلامت باشه

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 7:48 توسط امیر| |

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... 

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. 

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. 

 پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.                                                      

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 7:24 توسط امیر| |

سلام

سلام

سلام

صدتا سلام

بالاخره این امتحانات تموم شد

خیالمم راحت شد

حالا باید یه دستی هم به سر روی این وب بزنم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 15:23 توسط امیر| |

تا حالا دقت کردین
وقتی یه نفر شمارو دعوت به دیدن یه فیلمی که قبلا خودش دیده میکنه
تو مدت فیلم یه جوری نگاتون میکنه که انگار خودش فیلمو ساخته؟ !!!
>
یکی از بدترین لحظه های زندگی وقتیه که فیلم رقصیدنت رو توی جمع نگاه می کنی
>
کاربردی ترین چیزی که من از کتاب علوم دوران مدرسه یاد گرفتم اینه که
وقتی در ترشی یا مربا باز نمیشه, بگیرمش زیر آب گرم گرم!
>
چه لحظه باشکوهی بود اون لحظه..!
وقتی معلم میبردمون پا ی تخته ازمون درس بپرسه وسطش زنگ می خورد ..!
>
>
>
یه اغذیه فروشی نزدیک ما هست ، ساعت دو تا دو و نیم می بنده میره برای ناهار !
>
>
شش ماه به دوستت مهربونی میکنی ، خوبی باهاش ، هر کاری میگه میکنی
که بفهمونی دوستش داری…
دو روز که اعصاب نداری ، میگه: حالا شناختمت
>
>
>
اینقده بدم میاد وقتی دارم روی آهنگ میخونم خوانندهه اشتباه میخونه!

>
>
>
لازم دونستم تاکید کنم که بهترین شغل داشتن بابای پولداره
>
>
>
تا حالا دقت کردین همیشه دَنده ماشین خوب جا می خوره به جز وقتی که یه پسر شاهد کار شماست
>
>
دقت کردین !؟
وقتی دعواتون با یکی تمام میشه تازه کلی جواب های دندون شکن به ذهنتون میرسه
>
>
دقت کردین اگه انگشتت با تبر قطع شه، دردش کمتره تا اینکه با کاغذ بریده بشه؟؟
>
>
ما به یکی گفتیم خدا به زمین گرم بزنتت ،
نام برده الان روی شن های سواحل آنتالیا داره آفتاب میگیره .فک کنم سوتفاهم شده با خدا!!!
>
>
>
>
این دبستانى هایى که تو هفته دو روز تعطیلن،
اگه پس فردا بیان زِر زِر کنن که ما نسل سوخته ایم و اینا،
جورى با پشت دست بزنید تو دهنشون که دیگه نتونند بلند بشن…!!
>
>
یکی از چالش های بزرگی که در کودکی فراروی ِ من بودُ باهاش درگیر بودم
این بود که چه جوری “فریبرز عرب‌نیا” و “ابوالفضل پور‌عرب” رُ از هم تفکیک کنم!!!
>
>
هیچ لذتی بالاتر از این نیست …که جواب تلفن های کسی رو ندی ، که قبلا جوابتو نمیداد
>
>
دقت کردین !؟
 وقتی جوراب پاته، حتما دمپایی دستشویی خیسه!
>
>
>
 اگه سال تا سال یه قرون تو جیبت نباشه مامان و بابات نمی فهمند، کافیه یه نخ سیگار تو جیبت باشه همه عالم میفهمن!
>
>
موقع فوتبال نگاه کردن هشتاد دقیقه میشینی چش تو چش تلویزیون هیچ اتفاقی نمی
افته، یه دقیقه میری دستشویی، میای میبینی بازی دو دو تموم شده
>
>
>
>
اگه میخوای همه افراد فامیلتونو از دخترخالت گرفته تا نوه عموتو با هم تو یه روز ببینی، پاشو همین الان دستِ دوس دختر یا دوس پسرتو بگیر، با هم برید بیرون یه دوری بزنید
>
>
>
موقع درس خوندن پرزهای موکت هم واسه آدم جذاب می شه. دوست داری ساعت ها بشینی بهشون نگاه کنی
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 14:48 توسط امیر| |

سلام دوستان

راستش بازم يه چند وقتيه حالم زياد خوب نيست

دلم هواي يارمو داره

فقط دارم به عشقم فكر ميكنم

با گذشت ۵-۶ سال هنوز به يادشم

چه اتفاق شيريني بود

اصلا نميدونم دارم چي ميگم

شايد بگيد كه امير ديوونه شده

بايد اعتراف كنم كه شدم

نميدونم كه اونم به من فكر ميكنه يا نه؟

خدايا .................

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 15:41 توسط امیر| |

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم



اینجا در دنیای من، گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند

به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...


 

اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...

 

این روزها به جای" شرافت" از انسان ها
فقط" شر" و " آفت" می بینی !


راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب

 

می‌دونی"بهشت" کجاست ؟

یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !
بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...

 

وقتی کسی اندازت نیست

دست بـه اندازه ی خودت نزن

 

این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند

بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،
بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا ،بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام
،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح
، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو......

 

 ماندن به پای کسی که دوستش داری 
 قشنگ ترین اسارت زندگی است

 

می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم امابی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند

 

می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند

 

مگه اشك چقدر وزن داره...؟
که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم

 

من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...

یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم

 ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...
و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 15:48 توسط امیر| |

به نام خدا ، تنها دوستي كه هميشه مي توني روش حساب كني )

 هشت سكانس عاشقانه براي تو ، تو كه بهتريني .

 سكانس اول : ( عزيز دلم اين سكانس رو با لهجه ي دلتنگي بخوان .)

عجيب دلم برات تنگ شده !!!

 سكانس دوم :

الان تقريبا يك قرن است كه صداي تورو نشنيده ام !!!! من نمي دانم با اين زمان هاي طولاني چه كار كنم ؟ دارم فكر مي كنم كه يك قرن پيش كه صداي تو رو داشتم مي شنيدم چقدر خوشبخت بودم  . اما حالا...... من هستم و هزار شاليزار فاصله ....

 سكانس سوم ( بايد هر جور شده احساس دلتنگي ام را از بين ببرم وگرنه....)

دارم فكر مي كنم چه قدر خوب است اگر هميشه  ـ حتي الان كه دارم از دلتنگي براي تو ديوانه مي شوم ـ جنبه هاي مثبت يك پديده را در نظر بگيرم . تو قشنگ ترين پديده ي زندگي من بودي و هستي و خواهي بود .

(راستي عزيزم كتابها رو خوندي يا همين جوري گذاشتيشون تو كمدت !!؟؟اشكالي نداره  اگه نخونديشون ، مي دونم سرت شلوغه ،

 سكانس چهارم :

 من چقدر خوشبختم كه توي زندگيم فرشته اي مثل تو حضور دارد ... يك دوست واقعي . هر بار كه حرفهايت را مرور مي كنم ، مي بينم ، چه قدر تو خاص هستي ! خاص و دوست داشتني.

 سكانس پنجم : ( لطفا اين سكانس را با لهجه ي باران بخوان )

چرا وقتي با تو بد صحبت مي كنم ، با من خوب رفتار مي كني ؟ اين جوري من دچار عذاب وجدان مي شوم . چرا هميشه سعي مي كني من خوشحال باشم  ، حتي وقتي كه ناراحتت مي كنم ؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ داره از نگاهم باران مي باره  ، براي تو ، براي ....

 سكانس ششم : ( مي خواهم يك اعتراف كنم )

مي دانم نيازي به اعتراف نيست . تو خودت از همان ابتداي دنيا به اين حقيقت پي برده اي و اما اعتراف سبز من : فقط وقتي با تو هستم ، من خوشحال هستم . اين را مي گويند : عشق واقعي در يك دهكده ي كوچك جهاني !

(راستي يه چيزي مي خواستم بگم اگه موافقي يك هفته به جاي تلفن ، چت كنيم . يعني مثلا  شنبه ي آينده چت كنيم و شنبه ي بعدش تلفن .)

 سكانس هفتم : ( وقتي به تو فكر مي كنم ، شعر دست از سرم بر نمي دارد)

من مطمئنم يكي از همين روزهاي خدا ، فاصله ي هزار شاليزاري بين من و تو ، مي شود يك شاليزار . من قدم مي گذارم در هواي سبز و مي ايستم رو به روي لبخند هميشه مهربانت و مي گويم : امروز 300 سال پيش از 1386 است و من و تو ، در يك غروب ساده و باراني، بي دغدغه و .... عاشق هم مي شويم ،‌زيباي زيبا !!!!!!!!!!

(يه چيزي مي گم ولي تو رو خدا ناراحت نشو : فقط آرزو دارم كه هيچ وقت از اعتمادي كه به تو كردم و دارم پشيمون نشم ، حالا به هر دليلي .... ؛ فقط آرزو دارم همه چيز همون طوري باشه كه به نظر مياد)

 سكانس هشتم ( خواهش مي كنم اين سكانس را هيچ وقت فراموش نكن ، متشكرم )

هزار بار دوستت دارم !

( راستي روز و ساعت چت و تلفن رو تو مشخص كن ، فقط يه موقعي باشه كه تنها باشي  !!)

ولي اصلا باورم نمي شه كه تو اين مدت كوتاه اين قدر اتفاق هاي جور وا جور رو با تو تجربه كردم ، با اين كه زمان اين قدر زود مي گذره ولي حس مي كنم يه عمر با تو زندگي كردم ...

خوب ، ديگه بايد برم ، خيلي سرت رو درد آوردم . خيلي دوستت دارم ، موفق و سلامت و خوش باشي . فعلا باي  . بوس.

باي فعلا، گل هميشه بهارم .

دوستت دارم فرشته خوابهای من..............     

از طرف مريم تو ....................

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 15:49 توسط امیر| |

 گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم


سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند
 

خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم


برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
 

نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
 

پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
 

دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
 

کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت
 

می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
 

میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
 

 می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد
 

دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
 

می دمیدم در نی افسوني  باد شبانگاهی
 

تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
 

خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
 

در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
 

بادها را نرم میگفتم که بر شط تب دار
 

 زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
 

گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
 

بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
 

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
 

آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
 

مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را
 

از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
 

خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
 

                                      در سراشیب خطایی تازه  می جستم پناهی را
 

 می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
 

                                لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را

دوستت دارم فرشته خوابهای من........

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 15:3 توسط امیر| |

اين نامه عشقمو خيلي دوست دارم:

به نام خدايي كه به خداييش شكي ندارم:

حرف هاي دلم براي عزيز دلم:

 كسي كه بدون اون دنيا رو نمي خوام:

كسي كه بدون اون هيچي برام معنا و مفهوم نداره:

كسي كه بدون اون هيچي قشنگ و لذت بخش نيست:

كسي كه با اون تلخي ها هم به خدا قسم، شيرينه:

كسي كه صداقت و معرفتش بي نهايته:

كسي كه فقط از خدا سلامت و سعادتش رو مي خوام:

كسي كه آرزو دارم هميشه از زندگيش راضي باشه:

كسي كه بعضي موقع ها غم دوري و جدايي و فراقش داغونم مي كنه ، ديوونم مي كنه و به مرز جنونم مي رسونه.

كسي كه مثل هيچ كس نيست..............

كسي كه مثل هيچ كس نيست..............

كسي كه مثل هيچ كس نيست..............

سلام گلم ، عشقم ، اميدم تك ستاره ي آسمان قلبم، نفسم...............

چهار شنبه ، ساعت تقريبا 2 بامداده.

 کاش گذشتن از بعضی چیزا به آسونی گفتنش باشه
فراموش کردنه بعضی حرفا سخت تر از لحظه ی شنيدنشه !
چرا فکر ميکنی ميشه راحت از خيلی چيزا گذشت ؟
من نمی خوام سکوت من آجرای همون ديواری باشه که بين منو تو فاصله بندازه
آگه حرف نمی زنم .. اگه نمی گم دردم چيه .. اگه فقط شدم نگاه و نگاه ..
فکر نکن از درد و دل کردن باهات خسته شدم ..
ميترسم تو خسته بشی از دلتنگيام .. 
آدم بعضی وقتا اينقدر از همه جا و همه كس
                          دلسرد و دل تنگ ميشه که حتی آهشم  يخ ميزنه
..

 حدود سه ساعت پيش با عزيز دلم يه كوچولو تلفني صحبت كردم و يه كوچولو از دل تنگيم كم شد . فقط يه كوچولو . همين.الان هم اومدم يه كمي باهات درددل كنم و بعد برم سر درسم .تا صبح بايد بخونم .

عزيز دلم من هنوز تنهام . بابا اينا هنوز از مهموني نيومدن . الان كنار بخاري دراز كشيده بودم و داشتم تموم خاطرات مشتركمون رو از روز اول اول آشنايي تا الان مرور مي كردم . چقدر خاطره با هم داريم تو همين زمان كوتاه . خاطره هاي تلخ و شيرين . خاطره هايي كه همشون يه وجه مشترك دارند... چه تلخ و چه شيرين ولي همشون بوي عشق ميدن ! مگه نه؟ بو كن ! اين طور نيست ... من كه با تموم وجودم اين بو رو حس مي كنم . بوي قشنگ دوست داشتن ... يه دوست داشتن پاك و بي ريا و فراموش نشدني ....

 يادش به خير اون روز اولي كه تو سايت (چت كن) با هم آشنا شديم . هيچ وقت اون نقطه شروع قشنگ رو يادم نمي ره . هيچ وقت... نقطه ي شروعي كه شايد هيچ كدوم ما فكر نمي كرديم به اين جا ختم بشه .... يادمه اون روز تو روم كه اومدم چند بار سلام كردم ولي هيچ كس جوابم رو نداد .  بعد از چند بار سلام كردن گفتم : يه پسر بامرام نيست؟ و اون وقت يكي با اسم امير جواب داد : سلام پري جون؟ و اين آغاز آشنايي با تو عزيز دلم شد. ولي واقعا كه با مرامي تو، تو اين مدت ثابت كردي گلم .... راستش من كه اصلا اصلا فكر نمي كردم كارم به اين جاها بكشه..... عجب دنياييه ... من كه هميشه از همه ي كارهاي اين دنيا در تعجبم ... فكر كنم خودش هم نمي دونه داره چي كار مي كنه.... عزيز دلم داشتم مي گفتم.... همين طور كه الان داشتم تموم خاطراتمون رو مرور مي كردم .تموم حرف ها و رفتار هامو ..... خوب كه دقت كردم ....و منصفانه  قضاوت كردم .... به اين نتيجه رسيدم كه من تو اين مدت خيلي خيلي خيلي اذيتت كردم ... به خدا اينو دارم جدي ميگم .اصلا هم نمي خوام شكسته نفسي بكنم  يا خودمو لوس كنم . بارها بوده كه از رو خودخواهي  ناخواسته ام، چيزي گفتم كه تورو رنجوده  ... با اين كه مي دونم الان ميگي كه هيچ وقت از دستم ناراحت نشدي ! ولي بارها و بارها شده كه به جاي اين كه حال تو ، عزيز دلم رو ، درك كنم فقط به فكر خودم بودم و از روي بچگيم حرفي زدم كه درست نبوده ، مطمئنم يه وقتايي بوده كه حرفهايي زدم كه كه حق نداشتم بهت بزنم ، ولي زدم . چيزهايي ازت خواستم كه حق نداشتم بخوام، ولي با خودخواهي خواستم و تو همشون رو انجام دادي . عزيزم تو برام خيلي عزيزي ، خيلي زياد . شايد اين حرفهارو نتونم با زبون بهت بگم ولي همشون تو دلم مي مونه ، مي مونه تا ............. نمي دونم تا كي ؟گلم تورو خدا منو به خاطر همه ي خودخواهي هام ، بچه بازي هام ، ديوونگي هام ، اذيت هام ، خواسته هاي نابه جام ، و احيانا غرور بچه گانه ام ببخش . منو ببخش كه چندين و چندين بار با حرف زدن در مورد جدايي تورو رنجوندم و اذيتت كردم . به خدا قسم كه خودمو نمي بخشم چون حقش نبود كه من اين قدر يه آدم عزيزي مثل تورو برنجونم . امشب به خودم قول دادم كه تموم سعي خودمو بكنم كه منم مثل تو بشم ... اين قدر خوب و دوست داشتني و صبور و صادق و .... برام دعا كن گلم . ولي يه چيزي رو بگم عزيزم : به خدا قسم ، به عشقمون كه به پاكيش شك ندارم قسم ، به جون خودم قسم و به جون تو كه برام عزيز تريني قسم ،كه اگه يه وقتايي با حرف هام يا رفتارم اذيتت كردم ،عمدي نبوده ، و كاملا ناخواسته بوده ،دست خودم نبوده.... منو ببخش .....باشه؟؟؟ شايد بتونم بگم كه تموم اين ها فقط و فقط به خاطر اين بوده كه درد جدايي و نرسيدن به تو برام خيلي خيلي يا بي نهايت سنگينه و نمي تونم باهاش كنار بيام. شايدم خوب بودن بيش از اندازه ي تو منو پر رو تر كرده تا هر كاري بخوام بكنم .... به هر حال الان كه دارم خوب فكر مي كنم خيلي از رفتارهام درست نبوده... عزيزم اميدوارم تو و خانومت و خانواده ات و تموم عزيزات هميشه سالم و شاد باشين . آرزومند آرزوهات مريم. همون كه برات ميميره.... همون كه آرزوش تويي....همون كه ....................... شناختي ديگه؟نه؟اگه نشناختي بازم بگم برات؟!!!!!!!!!!!!

بوووووووووس بووووووووس .................

هميشه حرف هايي  است براي نگفتن و ارزش عميق هر كس به اندازه ي حرف هايي است كه براي نگفتن دارد..................................

اين ها هم يه ذره از حرف هاي نگفته ام بود!!!!!!!!!!!!!!

 دوستت دارم فرشته خوابهای من..........................................................         

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 16:15 توسط امیر| |

اين بيت شعر رو هم با تموم وجودم تقديم مي كنم به تو ، رويايه زيبايه زندگي من :

تو مپندار كه خاموشي من

هست برهان فراموشي من

روي يک طاقچه سنگي

ميون دو قاب رنگي

بودن منو تو باهم

داره تصوير قشنگي

عکس تو تو قاب خاتم

در حصار خالي از غم

حتي در مرگ تن من

نميگيره رنگ ماتم

عکس من برعکس تو عاشقترينه

چون هنوزم عاشق تو نازنينم

الهي هرکي منو بي تو ببينه

مثل من به خاک دلتنگي بشينه

قلب من عاشقترينه فرقه من باتو همينه

تو در اوج بي خيالي فارغ از رنج و ملالي

نميدوني قلب عاشق داره با تو شور و حالي

نميده ناز نگاهت به منه خسته مجالي

           تا بشينم در کنارت حتي در يه قاب خالي

 

نمي دونم ...

نمي دونم ...

نمي دونم ...

خدا رو چه ديدي ، شايد يه روزي دلتنگي من و تو هم تموم بشه...

نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

عاشقت خواهم ماند

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 15:10 توسط امیر| |

از اين به بعد ميخوام يه جوارايي به گذشته برگردم

خاطرات خوب با عشق بودن

از اين به بعد سعي ميكنم نامه هايي كه عشقم برام مينوشت رو بزارم توي وبم تا گذري داشته باشم به گذشته ام

 

عزیزترینم می پرستمت

اين شعري كه اين زير برات گذاشتم يكي از شعرهاي مريم حيدر زاده است كه باور كن من هر وقت مي خونمش بي اختيار بغض مي كنم و گريه ام مي گيره ، خيلي با اين شعر حال مي كنم!!!!!

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس ازیك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم تو را از بین گلهایی كه..
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم كه چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
 نمي دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

 و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
دانم تو هرگز یاد من را با عبورخود نخواهی برد و من با آنكه می دانم
هنوز آشفته چشمان زیبای توام

برگرد

ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرتو تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم....

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 16:21 توسط امیر| |

یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت  و با ارزش. وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم!
چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش.
به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و عشق مثل اون روزنامه می مونه!

یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم.

اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می کنم. حتی اگر هرچقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه.
درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه ... و اینطوره که آدمها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست ...

و این تفاوت عشـق است با ازدواج ...

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 15:6 توسط امیر| |

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.

زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 14:29 توسط امیر| |

همه محبتت را به پای دوستت بريز ولی همه اسرارت را در اختيار او نگذار. حضرت علی (ع)

اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.کوروش بزرگ

ابله‌ترین دوستان ما، خطرناک‌ترین دشمنان هم هستند. سقراط

پرسیدم دوست بهتر است یا برادر؟ گفت دوست برادری است که انسان مطابق میل خود انتخاب می‌کند.امیل فاگو

خدایا! مرا از دوستانم محافظت بفرما. چون می‌دانم چگونه خویشتن را در مقابل دشمنانم حفظ کنم! ولتر

دوستان فراوان نشان دهنده کامیابی در زندگی نیست، بلکه نشان نابودی زمان، به گونه‌ای گسترده است.ارد بزرگ

آن که از دشمن داشتن می‌ترسد، هرگز دوست واقعی نخواهد داشت. هزلت

همه کسانی که با تو می‌خندند دوستان تو نیستند. ضرب المثل آلمانی

.در دوستی درنگ کن، اما وقتی دوست شدی ثابت قدم و پایدار باش. سقراط

برای آنکه همواره دوستان‌مان را نگاه داریم بهتر است همواره فاصله و بازه‌ای میان خود و آنها داشته باشیم.ارد بزرگ

دوستان عبارت از خانواده‌ای هستند که انسان اعضای آن را به اختیار خود انتخاب کرده است. آلفونس کار

هیچ دوستی بهتر از تنهایی، برای اهل اندیشه نیست.ارد بزرگ

دوستی برای خود برگزین که به گاه سختی و درماندگی مددکارت باشد.بزرگمهر

در روز عشاق برای دوستت کارتی بفرست و روی آن بنویس؛ از طرف کسی که فکر می‌کند تو بی نظیری. براون

خموشی در برابر بدگویی از دوستان، گونه‌ای دشمنی است.ارد بزرگ

دوست بجای چتریست که باید روزهای بارانی همراه شما باشد. پل نرولا

رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد.جبران خلیل جبران

هر بدی می‌توانی به دشمن نرسان که ممکن است روزی دوستت گردد و هر سری داری با دوستت در میان نگذار که ممکن است روزی دشمنت گردد. سعدی

هیچگاه هماورد و دشمن خویش را کوچک مپندار چون او بهترین دوست توست؛ اوست که به تو انگیزه پیشرفت می‌دهد.
ارد بزرگ

نـاتـوان ترين مردم کسی است که از يافتن دوست ناتوان است و ناتوان تر از او کسی است که دوستِ يافته را تباه گرداند.
حضرت علی (ع)
اگر می‌خواهی دوستیت پا برجا بماند هیچ گاه با دوستت شریک مشو.
ارد بزرگ

دوست واقعی کسی است که دست‌های تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند.
گابریل گارسیا مارکز

نشان دوست نیکو آن است که خطای تو بپوشد و رازت آشکار نکند.
بوعلی سینا

بهترین وسیله دفع دشمنان، ازدیاد دوستان است.
بیسمارک

من در جهان یک دوست داشته‌ام و آن خودم بوده ام!
ناپلئون

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 12:18 توسط امیر| |

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش، پشیمان نخواهی شد!

سنت که بالا رفت کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده، که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان ...

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی،

توی رقص اگر پا‌ به ‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند،

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد،

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد.

 برای یکی، یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی، یک دلم برایت تنگ می‌شود، خرج می‌کنی. یک چقدر زیبایی، یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی، به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها، به سوء استفاده کردن،  به پیری و معرکه‌گیری. اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن ‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند.

غریب است دوست داشتن

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 8:24 توسط امیر| |

Design By : Mihantheme